
آمدم آباد باشم نگذاشت از خرابی ها جداشم نگذاشت آمدم از بی کسی دادی زنم تا که پر سوز و نوا شم نگذاشت آمدم در خلوتم جاری شوم تا که همراه خداشم نگذاشت من برای با تو بودن آمدم ترس از شاید نباشم نگذاشت این همه گل های پرپر را ببین آمدم دفع بلا شم نگذاشت با چنین بغضی که پنهان مانده است او که نه حتی هواشم نگذاشت که من اینجا ساکت و آرام باشم آمدم آزاد باشم نگذاشت #سیدمحمدباقرعلوی_شهاب ●▬▬▬๑...
ادامه مطلب