خرید بک لینک
زندگی باید چراغی بود تا در این جهان مثل فانوسی که ما را می بَرَد تا کهکشان زندگی آیینه ای از باورِ در زمان حاضر ماست باوری هم پایِ ما اما به دستِ دیگران هر که از در می رسد درد آشنایِ ما شده هر که گل می چیند از ما در لباسِ باغبان بهترین گل های نرگس عطرشان را باد بُرد ما فقط تعریفِ آن بوییده ایم از این و آن ما همین نزدیکِ دنیایِ موازی مانده ایم مرد و زن همدرد با هم آشنایِ زایمان آخرین روزی که من خندیده ام یادش بخیر باش تا روزی که ما را می برد این آسمان#سیدمحمدباقرعلوی_شهابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 0:14

شعر من ترکش لحظه های در جنگ من استجنگ با آینه ای که رو به رویم زده ام شاید از دست دلم که منطقش گم شده است​​​​​​مثل تشویش سیاه این حوالی شده امشعر من شهر نشانه های مشکی شده استمن به تصویر شدید سایه ها پیر شدمهیچ وقتی تب سیب خنده ام گر نگرفتتا که در اوج جوانه ها زمین گیر شدمپاره هایی که اسیر و سهم گرداب دل استکاش از حال و هوای شوم من دور شودکاش یک تیر زمانه هم به تقدیر رسدکاش آن بوف سیاه قصه ها کور شودعشق لجباز و مریض فصل پاییز نبودتا بسازم شب شعر شاید از جنس سرودزنگ تفریح تمام لحظه ها گم شده داشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 0:14

دست دور گردنش دیدم غریبم کرده استبوسه های دست در دستش رقیبم کرده است ابرهای آسمان غرغر کنان در انتظاربا تمام حال بدترها ضریبم کرده استروزگارم بی نصیب از خنده هایم هم نبودپشت سهم خنده هایم هم نهیبم کرده استکوه های درد و غم جویای احوالم که بودبرکه های بعد باران در فریبم کرده استاز تمام ساده گفتن ها همین سهمم شدهدردهای پشتِ هم دنیا به جیبم کرده استانتظار خوب دیدن را کسی در من ندیداز تمام واژه ها فکرش نصیبم کرده استسیدمحمدباقرعلوی_شهابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 0:14

ستاره از غروب چشمک می زند برای توتمام شعر های من در کنج خنده های تو قرار های ساده از سرگیچه های عاشقی ستدلم به جنگ واژه ها هر لحظه پا به پای توشبیه ساعت غزل باران عاشقانه ایسکانس ناب بهترین باران شب هوای تودلیل شانه های من، زیرای هر سؤال منتبسمی که سیب لبخندی شده فدای توتپش تپش مسیرها زیبای با تو بودن استو جزر و مد ساحلی در بند پلک های توافاده وار می زنی آرایه های صورتتستاره تا به صبح چشمک می زند برای تو​​​​​​​سیدمحمدباقرعلوی_شهابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 0:14

مثل امواج جدا گشته از آب به تو می اندیشمزیر باران شبم مست و خراب به تو می اندیشم من که درگیر خزانم که بهار دل من را دزدیدهمه جز خاطره ام نقش بر آب به تو می اندیشمخاطراتم به بلندای نگاه شب یلدایم هستمی روم گوشه کناری چو شهاب به تو می اندیشمآخرین کوچه به چپ خانه ی در زده ی تاریکی ستپشت یک پنجره چون نور بتاب به تو می اندیشمفکر من پاتوق پامال ، کلید نوسانم امابی تو من خواب ندارم تو به خواب به تو می اندیشمسیدمحمدباقرعلوی_شهابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 0:14

و باز ساعت صفری همیشه تکراریعبور ساکت در لحظه های اجباری و من که مات ندیدار زندگی هستمطنین خلوت دل بود و مرگ بیداریشبی که هستِ خودم را برات رو کردمشبیهِ عمر خودم در تو جستجو کردمبه شب نشین تماشای قاب تو خالیتو را مخاطب هر بحث و گفتگو کردمتو را به جان عزیزت شبی کنارم باش خودت تبسم اشعار بیقرارم باششبیه صورت گلهای کاغذی هستمبه وقت ساعت صفرم بیا بهارم باشدوباره کار تو از آمدن نیامد شددوباره بر سر من دردهای ممتد شدهمیشه راه غزل ها به هق هقم باز استدلیل آخر شعری که باز هم بد شدرسیده وقت خداحافظیِّ اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 0:14

درون سینه قلبش از تپیدن باز می افتدکسی که آرزویش دست یک لجباز می افتد هزار نقطه چین در خاطرش تردید جا ماندههزار غم که با هم از نگاهی ناز می افتدهجوم بغض آلودی غمی از جنس تنهاییدلیل هم نشستی ها که از دل راز می افتدبه زیر قطره باران استتاری کرده از اشکشسقوط کرده پلکش از سرش پرواز می افتدشکسته بال پروازش تغزل وار می گریدهمیشه آخرش این دل به یک آواز می افتدسیدمحمدباقرعلوی_شهابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 0:14

مثل یک کوچِ به اجبار، که در ساک من استشهر آیینه ی دردیست، که در لاک من است روبرو کوچه ی بن بست، که سد کرده مرا پشت سر ترس، که یک حسّ خطرناک من استاز الفبای من انگار حضوری که هنوززخم در ریشه ی پیچیده ی در خاک من استصحبتی رو به سکوتم نفسم گرم نشددست بر دامن غم قبله ی ناپاک من استهر چه کردم قفسی ساخته ام دور و برمحالتی مست، که شیرازه ی از تاک من استبا خودم فرصتِ همصحبتِ نزدیک شدمباز شد صفحه ی پیدایشِ اینجا که من استبنگر این باغ که از دستِ زمستان شده خشکتا ببینی که کجا خرمن خاشاک من استمن به ویرایشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 0:14

زود رفتی کمر ثانیه ها خم شده استعکس پر خنده ی تو بغض دمادم شده است این صدا از پس هر خاطره ات باز نشداین صدا باز نشد باز نشد بم شده استروسری واکن موهای تو دستان که بودکه چنین مرز اجابت زخدا کم شده استاز کجا فرصت جاری شدنم کور شده ستنبض من رود سکوتی ست که کم کم شده استکاش در راه تو این قدر یکی بود نبودمی نگاهم همه شبهام که ماتم شده استمی شمارم همه شبهای پر از دغدغه رامی سپارم به خدا دل که پر از غم شده است#سیدمحمدباقرعلوی_شهاب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 0:14

من با تو بودن را بلد بودم نفهمیدیاز بهترین ها در صدد بودم نفهمیدیبرزخ ترین شبهای دنیا بی تو بودن بودبی بودنت من یک جسد بودم نفهمیدی من ابرها را جابجا کردن بلد بودمدریا و ساحل جزر و مد بودم نفهمیدیدر فصل پاییزی که دردش بی تو بودن بودتنها غمی بی مرز و حد بودم نفهمیدیترکیب ما ماندن کجا از خاطرت گم شدتصویر عشقی مستند بودم نفهمیدیپاییز هر جا آسمان سر ریز باران شدآن دل که جوش ات می‌زند بودم نفهمیدی#سیدمحمدباقرعلوی_شهابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 0:14

حرفام و به در میگم دیوار گریه می کنه از غمم روز و شبم بسیار گریه می کنه پا میشم عقده هام و دود کنم بره هوا با یه بغض از ته دل سیگار گریه می کنه میزارم سر رو بالشت اما خوابم کجا بود جیرجیرک تا دم صبح صد بار گریه می کنه می دونی چرا شبا همه جا تاریک میشه؟ تا که هیچ کس نبینه دلدار گریه می کنه وقتایی که بارونه عاشقا دوستش دارن اما من فکر می کنم اون یار گریه می کنه پا میشم با چندتا آهنگ دلم و خام کنم اما خوب که گوش میدم گیتار گریه می کنه دارم از درد میگم آی آدما

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 14:12

فصل پاییز همان فصل بهار است، چنین دل داده همچو من همسفر هجر نگار است، چنین دل داده روزها را به تماشای گلش بود که شد فصل خزان خشکی صورتش از ماتم یار است، چنین دل داده زردی صورت او رنگ جدایی ست خمار از دوری تا که بویش برسد لحظه شمار است، چنین دل داده تو به اوهام خودت فکر نکن خوش بر و رو خوشحال است آب راحت به گلویش زهر مار است، چنین دل داده سیل اشک است این برگ درختان که خوش آهنگ و نواست این نشان ها از دو چشم اشکبار است، چنین دل داده #سیدمحمدباقرعلوی_شهاب

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 14:12

مستیه چشمای تو شراب شیراز نداره تن من بی عشق تو که بال پرواز نداره مستیه چشمای تو حال و هوای می خونه ست داشتن دستای تو آرزوی این دیوونه ست اون دو تا چشم سیات رو هر کی که پلک بزنه عین اون آدمیه که دم به دم پیک بزنه اشک من بی زبونه، با زبون بی زبونی میگه که عاشقته تو لیلی آسمونی مستیه توی چشمات کاشکی بشه برای من لحظه بی کسی هات میشه بیای سرای من؟ رد پای تو هنوز رو آرزوهای منه جون سپردن واسه تو آخر رؤیای منه #سیدمحمدباقرعلوی_شهاب ●▬▬▬๑

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 14:12

به دل خسته ما آتش بیگانه زده باغ پر میوه ما آفت گلخانه زده هر شب و روز به ما گفته که ما اهل دلیم قیل و قالی که زبان دل بی دانه زده جوجه آخر پاییز برای خودتان این سخن ها همگی دشمن این خانه زده این چه کفری ست خدایا شررش بر سر ماست ناله مرغ چمن بر دل دیوانه زده شهسواری که دل آرام شود در بر او این دل ما ز پی اش نعره مستانه زده #سیدمحمدباقرعلوی_شهاب ●▬▬▬๑

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 14:12

آسمانم شده غوغا دل پر از دود و سیاهی آتش غم زده دلها ما به دنبال پناهی خانه شد ظلم و تباهی برکه بی آب و علف شد عاشقان سرها به زانو بارالها خود گواهی وعده ها شد سر خرمن دل عاشقان چه خون شد آی خدا خیلی تشکر بابت فسق و تباهی خیلی شکرت که ندادی اون همه روزهای روشن ما رو چه به روز روشن رو سرها بَه چه کلاهی به خودت قسم که خونه بجای اشک تو چشامون آی خدا خودت ظهور کن همه راه ها شده چاهی #سیدمحمدباقرعلوی_شهاب ●▬▬▬๑

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 14:12

صفحه بندی