دست دور گردنش دیدم غریبم کرده است
بوسه های دست در دستش رقیبم کرده است
ابرهای آسمان غرغر کنان در انتظار
با تمام حال بدترها ضریبم کرده است
روزگارم بی نصیب از خنده هایم هم نبود
پشت سهم خنده هایم هم نهیبم کرده است
کوه های درد و غم جویای احوالم که بود
برکه های بعد باران در فریبم کرده است
از تمام ساده گفتن ها همین سهمم شده
دردهای پشتِ هم دنیا به جیبم کرده است
انتظار خوب دیدن را کسی در من ندید
از تمام واژه ها فکرش نصیبم کرده است
سیدمحمدباقرعلوی_شهاب
برچسب:
نویسنده: باران باقری