شعر من ترکش لحظه های در جنگ من است
جنگ با آینه ای که رو به رویم زده ام
شاید از دست دلم که منطقش گم شده است
مثل تشویش سیاه این حوالی شده ام
شعر من شهر نشانه های مشکی شده است
من به تصویر شدید سایه ها پیر شدم
هیچ وقتی تب سیب خنده ام گر نگرفت
تا که در اوج جوانه ها زمین گیر شدم
پاره هایی که اسیر و سهم گرداب دل است
کاش از حال و هوای شوم من دور شود
کاش یک تیر زمانه هم به تقدیر رسد
کاش آن بوف سیاه قصه ها کور شود
عشق لجباز و مریض فصل پاییز نبود
تا بسازم شب شعر شاید از جنس سرود
زنگ تفریح تمام لحظه ها گم شده داشت
شعر هم شد إلِمانِ رویِ از اشک کبود
باز انگار برای شعر خود سوژه نداشت
باز انگار مخاطبش خودش بود و نبود
آنکه هر روز صدای خنده اش قهقهه بود
آمد اینجا و برای شعر خود شعر سرود
سیدمحمدباقرعلوی_شهاب
برچسب:
نویسنده: باران باقری